Sunday, February 11, 2007

جمعه 20 بهمن 85 - قله ساکا

قله ساکا ، خیال میکردم این هفته قله آسونی رو میریم ، ارتفاعش هم همینو میگفت 3200 متر.
گفتم اینجوری که نمیشه باید تو برنامه به این آسونی یه حالی به خودم بدم، همین شد که بدون هماهنگی با آقای حمیدی تصمیم گرفتم کوله ام رو سنگین کنم و واسه خودم یه برنامه کوله کشی تا قله داشته باشم ، عجب اشتباهی !
به انتهای روستای افجه رسیده بودیم ، یه روستا بالای شهر لواسان.
روستای افجه
از ماشین ها پیاده شدیم . چقدر بستن گتر تو هوای سرد عذاب آوره ! هنوز خورشید در نیومده بود و ماه داشت تو آسمون جولون می داد. بالاخره همه آماده شدن . از همون اول فشار سنگین کوله پشتی بین من و گروه فاصله ایجاد کرده بود . مسیر ما از دشتی در پای کوه میگذشت به اسم دشت هویج ، مثل اینکه قدیما اهالی محلی تو این دشت هویج می کاشتن و حالا همه چی توش میکارن .
قله ریزان در انتهای تصویر
هوا آفتابی بود اما سرمای صبحگاهی زمستون یکم موزی بود. به این دشت که نزدیک شدیم باد رفته رفته شدید شد. تا جایی که من دیگه نتونستم بدون مجهز کردن خودم به عینک و کلاه ضد طوفان و دستکش دوپوش ادامه بدم و وایسادم پشت یه تخته سنگ .
تصویر دشت هویج از بالا
بچه ها هم وسط دشت گیر افتاده بودن و باد انقدر شدید بود که تیکه های سفت و کوچک برف رو از زمین جدا میکرد و با شدت تو سر و صورت آدم شلیک می کرد. بعد از مجهز شدن جلوتر رفتم و خودم رو به بچه ها رسوندم. بیشتر از 1 متر برف توی دشت خوابیده بود که آدم کاملا توش فرو میرفت با اون باد وحشتناک با مصیبت از دشت رد شدیم و انتهای دشت رفتیم تویه گوسفند سرا مانندی که واسه اتراق گله ها در تابستون درست کرده بودن . اونجا در امان بودیم. صبحانه رو اونجا خوردیم. شلوار بادگیرها مونم اونجا پوشیدیم. من که نتونستم چیزی بخورم و حسابی خسته و وامونده شده بودم. عینکم رو هم که برای مدت کوتاهی تو دشت در آورده بودم گم شده بود. چند نفر دیگه هم عینک و چیزای دیگشون رو تو دشت حین اومدن گم کرده بودن . عجب تلفاتی تو دشت هویج دادیم ! خودمونم خندمون گرفته بود.
گوسفندسرای تابستانی انتهای دشت

این منطقه محل تقسیم شدن کوهنوردا به خیلی قله های معروف مثل پرسون ، ساکا ، ریزان و غیره است و تیمهای زیادی با فاصله زمانی به دشت می رسیدن و هر کدوم از یه سمت واسه قله مورد نظرشون میرفتن. در ادامه از یه شیب تند بالا رفتیم و به یه دشت مانند دیگه رسیدیم . تو این دشت دومی آقای حمیدی منو به جلو خوند تا برف کوبی کنم. منم رفتم جلو و شروع کردم. شدت برف انقدر زیاد و نرم بود که من مجبور شدم برای نرفتن توی برف رو زانوهام راه برم که خیلی خوب جواب داد. یه چیزی تو مایه های کفش برف شبیه سازی کردم با پاهام تا گروه رد شدیم و رسیدیم به پای یال پرشیب . از اینجا رو رضا برای برف کوبی رفت جلو . شیب خیلی تند بود ، تو مایه های هشتاد درجه . حالا دیگه کوله پشتی سنگین داشت با من کشتی میگرفت . به بالای شیب نرسیده بودیم که مجبور به استراحت روی صخره ها شدیم. به بالای شیب و روی یال که رسیدیم من دیگه اصلا جون نداشتم . رضا هم از درد زانویی که قبلا واسش ایجاد شده بود داشت گله میکرد و همون بالای یال موند تا بقیه برن صعود کنند.
منم کوله ام رو پیش رضا سبک کردم و ادامه دادم . انگار فشار قبر رو از پشتم ورداشته بودم اما اصلا نفسم جا نمیومد و تند تند نفس می کشیدم . یه کم جلوتر محمد رضا هم برگشت تا بره پیش رضا بمونه و نتونست بیاد بالا. یه کم بالاتر که رفتیم دیدم اصلا دیگه نمیتونم بیام بالا و با هماهنگی منم برگشتم پیش رضا . میثم هم که از بالا دید منم دارم بر میگردم شل شد و اونم برگشت. هرچی سرش داد زدم که برو بالا برنگرد گوش نکرد و برگشت. تنها کسی بود که تنبلی کرد و به گفته خودشم با اینکه میتونست بره بالا ترجیح داد بیاد پیش ما . عجب وضعیت مضحکی شده بود. این ساکا 3200 متری داشت همه رو ضربه فنی می کرد. البته گروه ما زیاد بود و بقیه بچه ها خیلی خوب داشتن میرفتن بالا. یه کم که گذشت دیدیم یکی دیگه از بچه ها هم که تازه وارد باشگاه شده بود هم داره بر میگرده پیش ما.
آقا بقیه ماجرا به جنگولک بازی و چرت زدن زیر آفتاب داغ و ناهار و تو سر و کله هم زدن گذشت . از اینکه نتونسته بودم برم تا قله ناراحت بودم اما چاره ای نداشتم حقیقتش 3 هفته برنامه سنگین پشت سر هم که 2 تا توچال از جبهه شمالی و جنوبی و یه برنامه سرکچال هم بی تاثیر نبود. بالاخره این برنامه هم تموم شد و بقیه به سلامت برگشتن. چون خود قله صخره ای و به قول کوه نوردها دست به سنگ بدی داشت آقای حمیدی با مژدبا 2 تایی روی قله رفته بودن و بقیه بچه ها زیر قله مونده بودن . موقع برگشت هم آقای حمیدی پای ماشینها یه دادگاه کوچولو ترتیب داد و به غیر از رضا که پاش مشکل داشت بقیه رو به خاطر نیومدن تا بالا دعوا کرد حقم داشت. مثلا خود من وضعیت کوه رو مثل ورجین تخمین زده بودم وکوله ام رو بدون هماهنگی با ایشون سنگین کرده بودم در صورتی که مسیر طولانی و با شیبهای تند و برف کوبی سنگین بود.
به هر حال اینم یه مدلش بود و یه تجربه جدید . یادتون باشه ارتفاع قله یه چیزه ، سخت یا آسون بودن صعود به قله یه چیز دیگه !
دشت هویج هنگام غروب



No comments: