جمعه این هفته برنامه قله سرکچال بود ، از قبل هم زمزمه این بود که این برنامه یکی از برنامه های سنگین باشگاهه . من و محمد رهبری هفته قبل باهم توچال رو نمه نمه صعود کرده بودیم و واسه همین من یکم از لحاظ روانی آماده بودم اما بالای مچ پا ازسمت جلوی پا محمد تاول بدی زده بود اونم به خاطر آب بندی کردن کفش دوپوشش تو برنامه توچال. رضا هم که این هفته تنبلی کرد و نیومد برنامه . مثل برنامه کلون بستک دو دسته بودیم ، یه عده برای اسکی به همراه آقای حمیدی به پیست دیزین می رفتند و باقی هم به سرپرستی محمد رهبری می رفتیم واسه قله .تعدادمون فکر کنم یه 7 ، 8 نفری بود واسه قله و ما حدود ساعت 7 صبح از ده سپیدستون که حوالی شمشک هست واسه صعود راه افتادیم.من این بار هم حالم زیاد خوب نبود اما بهتر از روزهای قبل بودم ، کوله ام رو هم بازم به نسبت خودم سنگین ورداشته بودم اونم عمدا و از این بابت هم شکایتی نداشتم . شهروز هم که هر چند برنامه یه بار سر و کلش پیدا میشه تو این برنامه بود. شهروز خیلی پسر خاصیه ، از قدم اول شروع می کنه موج منفی فرستادن و آیه یاس خوندن که من نمیتونم ولی معمولا تا آخر قله میاد !به گفته محمد بچه های انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران هم دیروز یعنی پنچشنبه واسه همین برنامه اقدام کرده بودند که ما جای پاهاشون رو توی برف از همون اول میدیدیم . راستش واسه صعود سرکچال یکم دیر راه افتاده بودیم و اونایی که حرفه ای تر بودن مثل سعید و مژدبا و محمد نگران زمانبندی برنامه بودن به خصوص اینکه شهروز و امیرحسین و یه نفر دیگه نسبتا کند و خسته بالا میومدند و سرعت تیم خوب نبود. البته حق هم داشتن ، شیب صعود به سرکچال از مسیر زمستونی اکثرا تند و تیزه و مسیر هم طولانی هستش .حوالی 10 صبح روی یال فرعی صبحونه رو خوردیم و بچه ها یه نیمچه جونی گرفتند اما زمان داشت مثل باد سپری میشد. یه کم جلو تر من روی یال روبریی که میرفت تا خود قله تونستم جانپناه لجنی رو وسط های یال ببینم و ازش عکس بگیرم. یال فرعی رو باید میرفتیم پایین و از یال اصلی مستقیم میرفتیم تا قله . پای یال که رسیدیم محمد تشخیص داد که به علت خستگی و نداشتن زمان کافی امیرحسین و شهروز همین جا بمونند تا بقیه سریعتر بریم و صعود کنیم و برگردیم تا به تاریکی نخوردیم. البته انصافا هوا عالی و بدون ابر بود و به تاریکی هم اگه میخوردیم با توجه به برفی بودن مسیر و ماه شب 13 هوای خیلی روشنی رو هم تو شب داشتیم.
راستی باشگاه یه اقدام جالب کرده که شاید تو عکسهای قبلی دیده باشید ، اونم پرچم گذاری مسیر صعود هستش که 2000 تا پرچم سفارش داده و اماده شده، پرچم قرمز رنگی که روش اسم و آدرس سایت چاپ شده. حدود 5 تا 10 پرچم رو حدودا تو هر برنامه تو فواصل مسیر صعود برنامه ها نصب می کنیم. اینکار چندتا فایده داره ، یکی پیدا کردن مسیر برگشت تو شرایطی که اوضاع بحرانی باشه واسه خودمون و دیگران مثل برف و بوران یا مه شدید . یکی تبلیغ باشگاه که کوهنوردای جدی تر اون رو میبینن و باعث جذبشون به باشگاه میشه و یکی دیگش هم باعث قوت قلب گرفتن کسایی هستش که تو این مسیر ها ممکنه نا آشنا و غریبه باشن و با دیدن این پرچمها مطمن بشن که مسیر رو دارن درست میرن و قبلا این مسیر توسط یه باشگاه صعود شده . این کار رو باشگاه دیگه ای نمیکنه و ابتکار باشگاه اسپیلت هستش. دستش درد نکنه. انقدر خوشم میاد از این حرفه ای گریها .بگذریم ، بقیه رفتیم بالا تا رسیدیم به جانپناه لجنی .
اونجا دوتا از بچه های دانشگاه تهران رو دیدیم با یه 3 تا چهارتایی چادر ، بقیه بچه ها شون رفته بودن صبح زود قله رو صعود کنند .یه کم بالاتراز جانپناه لجنی که رفتیم بچه های دانشگاه تهران که یه عالمه بودن ! داشتن میومدند پایین و قله رو با موفقیت صعود کرده بودند . عجب کفش و لباسهایی داشتن ، خوش به حالشون . از این جا به بعد بود که سعید و دوستش پویا که احتمالا نوشابه انرژی زا زده بودند و به روشون نمیوردن گازشو گرفتن و رفتن بالا و اصرار که ما میخوایم سرعتی صعود کنیم و هرچی محمد که سرپرست بود گفت نه گوش ندادند و تقریبا از تیم جدا شدند و گوله کردن . منم حالم بهتر بود تقریبا . فقط یکی از بچه ها بود که خیلی کند میومد که اونم محمد بهش گفت تا روی خط الراس بیاد و برگرده که تا اونجا هم نتونست بیاد و وسط راه برگشت به سمت پایین. حالا به غیر از سعید و پویا که جلوتر بودند ، من و محمد و مژدبا و زهرا باهم صعودمون رو ادامه میدادیم تا رسیدیم روی خط الراس . اینجا هم زهرا که یکم بدنش خالی کرده بود تصمیم به برگشت گرفت و واسه همین مژدبا هم که دوستش بود باحاش پایین برگشت که کار عاقلانه ای هم بود. حالا شده بودیم دوتا تیم صعود کننده من و محمد که با سرعت یکنواختی به سمت قله های سرکچال 2 و 3 حرکت می کردیم و جلو تر ازما سعید و پویا به اختلاف حدود 20 دقیقه . سرکچال، 3 تا قله کنار هم هستش که از سمت چپ به راست به ترتیب با شماره های 1 تا 3 نام گذاری میشند . سرکچال 3 به ارتفاع 4200 متر بلندترین و قله هدف هستش که برای رسیدن به اون باید از سرکچال 2 هم بالا و پایین بیاید اما سرکچال 1 رو که از روی یال اون صعود می کنیم و جانپناه لجنی روی همین یال قرار داره رو نزدیک قله که میشیم به سمت چپ می تونیم انحراف مسیر بدیم و به از روی سینه کش کوه به سمت سرکچال 2 بریم و روی قله سرکچال 1 نریم که به این پیمایش افقی مسیر تو کوهنوردی اصطلاحا "تراورس" میگن که ما هم همینکار رو کردیم .
آقا بالاخره حوالی ساعت 3 رسیدیم روی قله و در همین زمان هم پویا و سعید از روی قله فرودشون رو آغاز کردن. واقعا برای من امتحان خوبی بود بعد از اونهمه سختی خیلی هم بهم چسبید . از اونجا به بعد هم که ماجرای خاصی نبود و به سلامت با محمد برگشتیم تا انپناه و یه ناهار توپ خوردیم و از مسیر تابستونی به که خطری نداشت به سمت روستا میانبر زدیم . حوالی 7 شب به ده رسیدیم و برگشتیم خونه
خیلی خوش گذشت. سرکچال رو هم بالاخره زیارت کردم.
راستی باشگاه یه اقدام جالب کرده که شاید تو عکسهای قبلی دیده باشید ، اونم پرچم گذاری مسیر صعود هستش که 2000 تا پرچم سفارش داده و اماده شده، پرچم قرمز رنگی که روش اسم و آدرس سایت چاپ شده. حدود 5 تا 10 پرچم رو حدودا تو هر برنامه تو فواصل مسیر صعود برنامه ها نصب می کنیم. اینکار چندتا فایده داره ، یکی پیدا کردن مسیر برگشت تو شرایطی که اوضاع بحرانی باشه واسه خودمون و دیگران مثل برف و بوران یا مه شدید . یکی تبلیغ باشگاه که کوهنوردای جدی تر اون رو میبینن و باعث جذبشون به باشگاه میشه و یکی دیگش هم باعث قوت قلب گرفتن کسایی هستش که تو این مسیر ها ممکنه نا آشنا و غریبه باشن و با دیدن این پرچمها مطمن بشن که مسیر رو دارن درست میرن و قبلا این مسیر توسط یه باشگاه صعود شده . این کار رو باشگاه دیگه ای نمیکنه و ابتکار باشگاه اسپیلت هستش. دستش درد نکنه. انقدر خوشم میاد از این حرفه ای گریها .بگذریم ، بقیه رفتیم بالا تا رسیدیم به جانپناه لجنی .
اونجا دوتا از بچه های دانشگاه تهران رو دیدیم با یه 3 تا چهارتایی چادر ، بقیه بچه ها شون رفته بودن صبح زود قله رو صعود کنند .یه کم بالاتراز جانپناه لجنی که رفتیم بچه های دانشگاه تهران که یه عالمه بودن ! داشتن میومدند پایین و قله رو با موفقیت صعود کرده بودند . عجب کفش و لباسهایی داشتن ، خوش به حالشون . از این جا به بعد بود که سعید و دوستش پویا که احتمالا نوشابه انرژی زا زده بودند و به روشون نمیوردن گازشو گرفتن و رفتن بالا و اصرار که ما میخوایم سرعتی صعود کنیم و هرچی محمد که سرپرست بود گفت نه گوش ندادند و تقریبا از تیم جدا شدند و گوله کردن . منم حالم بهتر بود تقریبا . فقط یکی از بچه ها بود که خیلی کند میومد که اونم محمد بهش گفت تا روی خط الراس بیاد و برگرده که تا اونجا هم نتونست بیاد و وسط راه برگشت به سمت پایین. حالا به غیر از سعید و پویا که جلوتر بودند ، من و محمد و مژدبا و زهرا باهم صعودمون رو ادامه میدادیم تا رسیدیم روی خط الراس . اینجا هم زهرا که یکم بدنش خالی کرده بود تصمیم به برگشت گرفت و واسه همین مژدبا هم که دوستش بود باحاش پایین برگشت که کار عاقلانه ای هم بود. حالا شده بودیم دوتا تیم صعود کننده من و محمد که با سرعت یکنواختی به سمت قله های سرکچال 2 و 3 حرکت می کردیم و جلو تر ازما سعید و پویا به اختلاف حدود 20 دقیقه . سرکچال، 3 تا قله کنار هم هستش که از سمت چپ به راست به ترتیب با شماره های 1 تا 3 نام گذاری میشند . سرکچال 3 به ارتفاع 4200 متر بلندترین و قله هدف هستش که برای رسیدن به اون باید از سرکچال 2 هم بالا و پایین بیاید اما سرکچال 1 رو که از روی یال اون صعود می کنیم و جانپناه لجنی روی همین یال قرار داره رو نزدیک قله که میشیم به سمت چپ می تونیم انحراف مسیر بدیم و به از روی سینه کش کوه به سمت سرکچال 2 بریم و روی قله سرکچال 1 نریم که به این پیمایش افقی مسیر تو کوهنوردی اصطلاحا "تراورس" میگن که ما هم همینکار رو کردیم .
آقا بالاخره حوالی ساعت 3 رسیدیم روی قله و در همین زمان هم پویا و سعید از روی قله فرودشون رو آغاز کردن. واقعا برای من امتحان خوبی بود بعد از اونهمه سختی خیلی هم بهم چسبید . از اونجا به بعد هم که ماجرای خاصی نبود و به سلامت با محمد برگشتیم تا انپناه و یه ناهار توپ خوردیم و از مسیر تابستونی به که خطری نداشت به سمت روستا میانبر زدیم . حوالی 7 شب به ده رسیدیم و برگشتیم خونه
خیلی خوش گذشت. سرکچال رو هم بالاخره زیارت کردم.
No comments:
Post a Comment