Friday, February 23, 2007

جمعه 27 بهمن 85 - قلعه دختر

قلعه دختر درست روی آخرین قله در عکس

جمعه هفته قبل رفتیم قلعه دختر . کوهی با ارتفاع 3180 متر با قلعه ای نیمه مخروبه به همین نام در روی قله متعلق به دوره ساسانی ،مکانی برای روشن کردن آتش در زمان قدیم که دو کاربرد براش در نظر گرفتن آتشکده یا محلی برای دادن علامت با دود به فواصل خیلی دور کهاختلاف نظر وجود داره که کدوم درست تره . اسم اصلی اون هم قزل ماما یعنی قصر دخترک هستش که از سنگ ساروج ساخته شده .9 نفر افراد تیم بودیم که ساعت 6:30 از روستای آهار حرکت کردیم و ساعت 1 روی قله بودیم .
روستای آهار در اوایل طلوع آفتاب
خیلی خوب وعالی ، هوای آفتابی و بودن باد.زیبایی طبیعت بود که بچه ها میبلعیدن ! جای همتون خالی .
ساعت دوازده ظهر یه صدای مهیب و خوفناکی مثل انفجار شنیدیم. صدای بهمن ! اما خود بهمن تو دید ما نبود و ندیدیمش. روی قله که بودیم در سمت غرب ما روستای بزرگ شهرستانک قرار داشت . خیلی بهمون نزدیک بویدم شاید حدود یک ساعت
هوای ابری روی قله توچال در جنوب قلعه دختر
جاده ای از آهار به شهرستانک کشیده شده که هنوز نیمه کارست و رفت آمدی توش نمیشه و خاکی هستش.این جاده در تمامی طول مسیر زیر کوه با ما میومد . درست زیر قله گردنه آهار بشم قرار داره . ما هم از قله اومدیم پایین روی این گردنه واز اینجا از طریق جاده برگشتیم به سمت آهار . حدود 1 ساعت بعد به یه برکه آب با چند درخت بزرگ رسیدیم که چشمه ای در کنار ، برکه اون روپر می کرد .
چشمه آب در پایین جاده در کنار یه برکه
ما هم رفتیم پایین و ناهار رو اونجا خوردیم . جای با صفایی بود و آب چشمه هم گوارا و لذیذ . از سمت آهار اگه جاده رو به سمت شهرستانک بیاید 40 دقیقه ای میرسید . ساعت 5 به آهار رسیدیم و از کوچه پس کوچه های آهار به سمت میدون اصلی می رفتیم که سوارماشینها بشیم. در این کوچه ها هم گاهی انبار علوفه ها رو میدیدیم که بوی معطر و خیل خوبی ازشون میومد واقعا آدم مست میشد. بین خودمون بمونه ، ادم به گاو و گوسفندهایی که میخواستن این علوفه ها رو ببخورن حسودیش میشد !
بازگشت به آهاربه هنگام عصر
آقا برنامه خیلی خوبی بود هم کوهنوردی همایرانشناسی و تاریخی. راستی الان که دارم اینا رو مینویسم جمعه است ، ساعت 1 ظهر ، بچه ها باید روی قله آبک باشن احتمالا . قله آبک رو از طریق روستای میگونرفتن . من چون این هفته یکم خسته بودم و یکم هم بی پول شده بودم از شما چه پنهون نرفتم ، به جاش با رضا سجادی رفتم یکی از کوههاینزدیک خونمون رو که رضا بلد بود صعود کردیم البته دیروز یعنی پنج شنبه . واقعا کوه خوشگلی بود به اسم چین کلاغ .گزارش اون رو تا اواسط هفته می نویسم براتون .

قلعه دختر درست روی آخرین قله در عکس

جمعه هفته قبل رفتیم قلعه دختر . کوهی با ارتفاع 3180 متر با قلعه ای نیمه مخروبه به همین نام در روی قله متعلق به دوره ساسانی ،مکانی برای روشن کردن آتش در زمان قدیم که دو کاربرد براش در نظر گرفتن آتشکده یا محلی برای دادن علامت با دود به فواصل خیلی دور کهاختلاف نظر وجود داره که کدوم درست تره . اسم اصلی اون هم قزل ماما یعنی قصر دخترک هستش که از سنگ ساروج ساخته شده .9 نفر افراد تیم بودیم که ساعت 6:30 از روستای آهار حرکت کردیم و ساعت 1 روی قله بودیم .
روستای آهار در اوایل طلوع آفتاب
خیلی خوب وعالی ، هوای آفتابی و بودن باد.زیبایی طبیعت بود که بچه ها میبلعیدن ! جای همتون خالی . ساعت
دوازده ظهر یه صدای مهیب و خوفناکی مثل انفجار شنیدیم. صدای بهمن ! اما خود بهمن تو دید ما نبود و ندیدیمش. روی قله که بودیم در سمت غرب ما روستای بزرگ شهرستانک قرار داشت . خیلی بهاون نزدیک بویدم شاید حدود یک ساعت
هوای ابری روی قله توچال در جنوب قلعه دختر
جاده ای از آهار به شهرستانک کشیده شده که هنوز نیمه کارست و رفت آمدی توش نمیشه و خاکی هستش.این جاده در تمامی طول مسیر زیر کوه با ما میومد . درست زیر قله گردنه آهار بشم قرار داره . ما هم از قله اومدیم پایین روی این گردنه واز اینجا از طریق جاده برگشتیم به سمت آهار . حدود 1 ساعت بعد به یه برکه آب با چند درخت بزرگ رسیدیم که چشمه ای در کنار ، برکه اون روپر می کرد .
چشمه آب در پایین جاده در کنار یه برکه
ما هم رفتیم پایین و ناهار رو اونجا خوردیم . جای با صفایی بود و آب چشمه هم گوارا و لذیذ . از سمت آهار اگه جاده رو به سمت شهرستانک بیاید 40 دقیقه ای میرسید . ساعت 5 به آهار رسیدیم و از کوچه پس کوچه های آهار به سمت میدون اصلی می رفتیم که سوارماشینها بشیم. در این کوچه ها هم گاهی انبار علوفه ها رو میدیدیم که بوی معطر و خیل خوبی ازشون میومد واقعا آدم مست میشد. بین خودمون بمونه ، ادم به گاو و گوسفندهایی که میخواستن این علوفه ها رو ببخورن حسودیش میشد !
بازگشت به آهاربه هنگام عصر
آقا برنامه خیلی خوبی بود هم کوهنوردی همایرانشناسی و تاریخی. راستی الان که دارم اینا رو مینویسم جمعه است ، ساعت 1 ظهر ، بچه ها باید روی قله آبک باشن احتمالا . قله آبک رو از طریق روستای میگونرفتن . من چون این هفته یکم خسته بودم و یکم هم بی پول شده بودم از شما چه پنهون نرفتم ، به جاش با رضا سجادی رفتم یکی از کوههاینزدیک خونمون رو که رضا بلد بود صعود کردیم البته دیروز یعنی پنج شنبه . واقعا کوه خوشگلی بود به اسم چین کلاغ .گزارش اون رو تا اواسط هفته می نویسم براتون .

Sunday, February 11, 2007

جمعه 20 بهمن 85 - قله ساکا

قله ساکا ، خیال میکردم این هفته قله آسونی رو میریم ، ارتفاعش هم همینو میگفت 3200 متر.
گفتم اینجوری که نمیشه باید تو برنامه به این آسونی یه حالی به خودم بدم، همین شد که بدون هماهنگی با آقای حمیدی تصمیم گرفتم کوله ام رو سنگین کنم و واسه خودم یه برنامه کوله کشی تا قله داشته باشم ، عجب اشتباهی !
به انتهای روستای افجه رسیده بودیم ، یه روستا بالای شهر لواسان.
روستای افجه
از ماشین ها پیاده شدیم . چقدر بستن گتر تو هوای سرد عذاب آوره ! هنوز خورشید در نیومده بود و ماه داشت تو آسمون جولون می داد. بالاخره همه آماده شدن . از همون اول فشار سنگین کوله پشتی بین من و گروه فاصله ایجاد کرده بود . مسیر ما از دشتی در پای کوه میگذشت به اسم دشت هویج ، مثل اینکه قدیما اهالی محلی تو این دشت هویج می کاشتن و حالا همه چی توش میکارن .
قله ریزان در انتهای تصویر
هوا آفتابی بود اما سرمای صبحگاهی زمستون یکم موزی بود. به این دشت که نزدیک شدیم باد رفته رفته شدید شد. تا جایی که من دیگه نتونستم بدون مجهز کردن خودم به عینک و کلاه ضد طوفان و دستکش دوپوش ادامه بدم و وایسادم پشت یه تخته سنگ .
تصویر دشت هویج از بالا
بچه ها هم وسط دشت گیر افتاده بودن و باد انقدر شدید بود که تیکه های سفت و کوچک برف رو از زمین جدا میکرد و با شدت تو سر و صورت آدم شلیک می کرد. بعد از مجهز شدن جلوتر رفتم و خودم رو به بچه ها رسوندم. بیشتر از 1 متر برف توی دشت خوابیده بود که آدم کاملا توش فرو میرفت با اون باد وحشتناک با مصیبت از دشت رد شدیم و انتهای دشت رفتیم تویه گوسفند سرا مانندی که واسه اتراق گله ها در تابستون درست کرده بودن . اونجا در امان بودیم. صبحانه رو اونجا خوردیم. شلوار بادگیرها مونم اونجا پوشیدیم. من که نتونستم چیزی بخورم و حسابی خسته و وامونده شده بودم. عینکم رو هم که برای مدت کوتاهی تو دشت در آورده بودم گم شده بود. چند نفر دیگه هم عینک و چیزای دیگشون رو تو دشت حین اومدن گم کرده بودن . عجب تلفاتی تو دشت هویج دادیم ! خودمونم خندمون گرفته بود.
گوسفندسرای تابستانی انتهای دشت

این منطقه محل تقسیم شدن کوهنوردا به خیلی قله های معروف مثل پرسون ، ساکا ، ریزان و غیره است و تیمهای زیادی با فاصله زمانی به دشت می رسیدن و هر کدوم از یه سمت واسه قله مورد نظرشون میرفتن. در ادامه از یه شیب تند بالا رفتیم و به یه دشت مانند دیگه رسیدیم . تو این دشت دومی آقای حمیدی منو به جلو خوند تا برف کوبی کنم. منم رفتم جلو و شروع کردم. شدت برف انقدر زیاد و نرم بود که من مجبور شدم برای نرفتن توی برف رو زانوهام راه برم که خیلی خوب جواب داد. یه چیزی تو مایه های کفش برف شبیه سازی کردم با پاهام تا گروه رد شدیم و رسیدیم به پای یال پرشیب . از اینجا رو رضا برای برف کوبی رفت جلو . شیب خیلی تند بود ، تو مایه های هشتاد درجه . حالا دیگه کوله پشتی سنگین داشت با من کشتی میگرفت . به بالای شیب نرسیده بودیم که مجبور به استراحت روی صخره ها شدیم. به بالای شیب و روی یال که رسیدیم من دیگه اصلا جون نداشتم . رضا هم از درد زانویی که قبلا واسش ایجاد شده بود داشت گله میکرد و همون بالای یال موند تا بقیه برن صعود کنند.
منم کوله ام رو پیش رضا سبک کردم و ادامه دادم . انگار فشار قبر رو از پشتم ورداشته بودم اما اصلا نفسم جا نمیومد و تند تند نفس می کشیدم . یه کم جلوتر محمد رضا هم برگشت تا بره پیش رضا بمونه و نتونست بیاد بالا. یه کم بالاتر که رفتیم دیدم اصلا دیگه نمیتونم بیام بالا و با هماهنگی منم برگشتم پیش رضا . میثم هم که از بالا دید منم دارم بر میگردم شل شد و اونم برگشت. هرچی سرش داد زدم که برو بالا برنگرد گوش نکرد و برگشت. تنها کسی بود که تنبلی کرد و به گفته خودشم با اینکه میتونست بره بالا ترجیح داد بیاد پیش ما . عجب وضعیت مضحکی شده بود. این ساکا 3200 متری داشت همه رو ضربه فنی می کرد. البته گروه ما زیاد بود و بقیه بچه ها خیلی خوب داشتن میرفتن بالا. یه کم که گذشت دیدیم یکی دیگه از بچه ها هم که تازه وارد باشگاه شده بود هم داره بر میگرده پیش ما.
آقا بقیه ماجرا به جنگولک بازی و چرت زدن زیر آفتاب داغ و ناهار و تو سر و کله هم زدن گذشت . از اینکه نتونسته بودم برم تا قله ناراحت بودم اما چاره ای نداشتم حقیقتش 3 هفته برنامه سنگین پشت سر هم که 2 تا توچال از جبهه شمالی و جنوبی و یه برنامه سرکچال هم بی تاثیر نبود. بالاخره این برنامه هم تموم شد و بقیه به سلامت برگشتن. چون خود قله صخره ای و به قول کوه نوردها دست به سنگ بدی داشت آقای حمیدی با مژدبا 2 تایی روی قله رفته بودن و بقیه بچه ها زیر قله مونده بودن . موقع برگشت هم آقای حمیدی پای ماشینها یه دادگاه کوچولو ترتیب داد و به غیر از رضا که پاش مشکل داشت بقیه رو به خاطر نیومدن تا بالا دعوا کرد حقم داشت. مثلا خود من وضعیت کوه رو مثل ورجین تخمین زده بودم وکوله ام رو بدون هماهنگی با ایشون سنگین کرده بودم در صورتی که مسیر طولانی و با شیبهای تند و برف کوبی سنگین بود.
به هر حال اینم یه مدلش بود و یه تجربه جدید . یادتون باشه ارتفاع قله یه چیزه ، سخت یا آسون بودن صعود به قله یه چیز دیگه !
دشت هویج هنگام غروب



Tuesday, February 6, 2007

جمعه 13 بهمن - قله سرکچال

جمعه این هفته برنامه قله سرکچال بود ، از قبل هم زمزمه این بود که این برنامه یکی از برنامه های سنگین باشگاهه . من و محمد رهبری هفته قبل باهم توچال رو نمه نمه صعود کرده بودیم و واسه همین من یکم از لحاظ روانی آماده بودم اما بالای مچ پا ازسمت جلوی پا محمد تاول بدی زده بود اونم به خاطر آب بندی کردن کفش دوپوشش تو برنامه توچال. رضا هم که این هفته تنبلی کرد و نیومد برنامه . مثل برنامه کلون بستک دو دسته بودیم ، یه عده برای اسکی به همراه آقای حمیدی به پیست دیزین می رفتند و باقی هم به سرپرستی محمد رهبری می رفتیم واسه قله .تعدادمون فکر کنم یه 7 ، 8 نفری بود واسه قله و ما حدود ساعت 7 صبح از ده سپیدستون که حوالی شمشک هست واسه صعود راه افتادیم.من این بار هم حالم زیاد خوب نبود اما بهتر از روزهای قبل بودم ، کوله ام رو هم بازم به نسبت خودم سنگین ورداشته بودم اونم عمدا و از این بابت هم شکایتی نداشتم . شهروز هم که هر چند برنامه یه بار سر و کلش پیدا میشه تو این برنامه بود. شهروز خیلی پسر خاصیه ، از قدم اول شروع می کنه موج منفی فرستادن و آیه یاس خوندن که من نمیتونم ولی معمولا تا آخر قله میاد !به گفته محمد بچه های انجمن کوهنوردی دانشگاه تهران هم دیروز یعنی پنچشنبه واسه همین برنامه اقدام کرده بودند که ما جای پاهاشون رو توی برف از همون اول میدیدیم . راستش واسه صعود سرکچال یکم دیر راه افتاده بودیم و اونایی که حرفه ای تر بودن مثل سعید و مژدبا و محمد نگران زمانبندی برنامه بودن به خصوص اینکه شهروز و امیرحسین و یه نفر دیگه نسبتا کند و خسته بالا میومدند و سرعت تیم خوب نبود. البته حق هم داشتن ، شیب صعود به سرکچال از مسیر زمستونی اکثرا تند و تیزه و مسیر هم طولانی هستش .حوالی 10 صبح روی یال فرعی صبحونه رو خوردیم و بچه ها یه نیمچه جونی گرفتند اما زمان داشت مثل باد سپری میشد. یه کم جلو تر من روی یال روبریی که میرفت تا خود قله تونستم جانپناه لجنی رو وسط های یال ببینم و ازش عکس بگیرم. یال فرعی رو باید میرفتیم پایین و از یال اصلی مستقیم میرفتیم تا قله . پای یال که رسیدیم محمد تشخیص داد که به علت خستگی و نداشتن زمان کافی امیرحسین و شهروز همین جا بمونند تا بقیه سریعتر بریم و صعود کنیم و برگردیم تا به تاریکی نخوردیم. البته انصافا هوا عالی و بدون ابر بود و به تاریکی هم اگه میخوردیم با توجه به برفی بودن مسیر و ماه شب 13 هوای خیلی روشنی رو هم تو شب داشتیم.راستی باشگاه یه اقدام جالب کرده که شاید تو عکسهای قبلی دیده باشید ، اونم پرچم گذاری مسیر صعود هستش که 2000 تا پرچم سفارش داده و اماده شده، پرچم قرمز رنگی که روش اسم و آدرس سایت چاپ شده. حدود 5 تا 10 پرچم رو حدودا تو هر برنامه تو فواصل مسیر صعود برنامه ها نصب می کنیم. اینکار چندتا فایده داره ، یکی پیدا کردن مسیر برگشت تو شرایطی که اوضاع بحرانی باشه واسه خودمون و دیگران مثل برف و بوران یا مه شدید . یکی تبلیغ باشگاه که کوهنوردای جدی تر اون رو میبینن و باعث جذبشون به باشگاه میشه و یکی دیگش هم باعث قوت قلب گرفتن کسایی هستش که تو این مسیر ها ممکنه نا آشنا و غریبه باشن و با دیدن این پرچمها مطمن بشن که مسیر رو دارن درست میرن و قبلا این مسیر توسط یه باشگاه صعود شده . این کار رو باشگاه دیگه ای نمیکنه و ابتکار باشگاه اسپیلت هستش. دستش درد نکنه. انقدر خوشم میاد از این حرفه ای گریها .بگذریم ، بقیه رفتیم بالا تا رسیدیم به جانپناه لجنی . اونجا دوتا از بچه های دانشگاه تهران رو دیدیم با یه 3 تا چهارتایی چادر ، بقیه بچه ها شون رفته بودن صبح زود قله رو صعود کنند .یه کم بالاتراز جانپناه لجنی که رفتیم بچه های دانشگاه تهران که یه عالمه بودن ! داشتن میومدند پایین و قله رو با موفقیت صعود کرده بودند . عجب کفش و لباسهایی داشتن ، خوش به حالشون . از این جا به بعد بود که سعید و دوستش پویا که احتمالا نوشابه انرژی زا زده بودند و به روشون نمیوردن گازشو گرفتن و رفتن بالا و اصرار که ما میخوایم سرعتی صعود کنیم و هرچی محمد که سرپرست بود گفت نه گوش ندادند و تقریبا از تیم جدا شدند و گوله کردن . منم حالم بهتر بود تقریبا . فقط یکی از بچه ها بود که خیلی کند میومد که اونم محمد بهش گفت تا روی خط الراس بیاد و برگرده که تا اونجا هم نتونست بیاد و وسط راه برگشت به سمت پایین. حالا به غیر از سعید و پویا که جلوتر بودند ، من و محمد و مژدبا و زهرا باهم صعودمون رو ادامه میدادیم تا رسیدیم روی خط الراس . اینجا هم زهرا که یکم بدنش خالی کرده بود تصمیم به برگشت گرفت و واسه همین مژدبا هم که دوستش بود باحاش پایین برگشت که کار عاقلانه ای هم بود. حالا شده بودیم دوتا تیم صعود کننده من و محمد که با سرعت یکنواختی به سمت قله های سرکچال 2 و 3 حرکت می کردیم و جلو تر ازما سعید و پویا به اختلاف حدود 20 دقیقه . سرکچال، 3 تا قله کنار هم هستش که از سمت چپ به راست به ترتیب با شماره های 1 تا 3 نام گذاری میشند . سرکچال 3 به ارتفاع 4200 متر بلندترین و قله هدف هستش که برای رسیدن به اون باید از سرکچال 2 هم بالا و پایین بیاید اما سرکچال 1 رو که از روی یال اون صعود می کنیم و جانپناه لجنی روی همین یال قرار داره رو نزدیک قله که میشیم به سمت چپ می تونیم انحراف مسیر بدیم و به از روی سینه کش کوه به سمت سرکچال 2 بریم و روی قله سرکچال 1 نریم که به این پیمایش افقی مسیر تو کوهنوردی اصطلاحا "تراورس" میگن که ما هم همینکار رو کردیم . آقا بالاخره حوالی ساعت 3 رسیدیم روی قله و در همین زمان هم پویا و سعید از روی قله فرودشون رو آغاز کردن. واقعا برای من امتحان خوبی بود بعد از اونهمه سختی خیلی هم بهم چسبید . از اونجا به بعد هم که ماجرای خاصی نبود و به سلامت با محمد برگشتیم تا انپناه و یه ناهار توپ خوردیم و از مسیر تابستونی به که خطری نداشت به سمت روستا میانبر زدیم . حوالی 7 شب به ده رسیدیم و برگشتیم خونه
خیلی خوش گذشت. سرکچال رو هم بالاخره زیارت کردم.