Saturday, January 20, 2007

جمعه 29 دی 1385- قله توچال از جبهه شمال شرقی روستای ایگل


ساعت 4:20 صبح از خواب بیدار شدم. همه وسایلم رو طبق معمول شب قبل آماده کرده بودم و فقط باید لباس ها رو می پوشیدم و کوله رو برمیداشتم تا برم پیش رضا تا باهم ساعت 5:15 زیرپل سیدخندان خودمون رو به گروه برسونیم.همه اینا انجام شد اما این وسط من یادم رفت که دوربینم رو با خودم بردارم واسه همین تو این برنامه که از اولش هم معلوم بود برنامه بسیار سنگینیه ، بیشتر از جا گذاشتن دوربینم به عنوان یه بار خوشحالم بودم !طبق برنامه حوالی 6:30 با دو تا ماشین پاترول و پراید 12 نفری به روستای ایگل (Egel) رسیدیم و ساعت 7 صعود روشروع کردیم . این برنامه سنگین ترین برنامه ای بود که از ابتدای تاسیس 6 ماهه باشگاه اجرا می شد و جزو برنامه های آمادگی برای صعود به دماوند 3 روزه 22 بهمن بود که البته من به دلیل نداشتن تجهیزات و تجربه کافی و با صلاح دید آقای حمیدی سرپرستمون توی برنامه دماوند شرکت نمی کنم. راستی 2 تا عضو جدید هم داشتیم در این برنامه که اتفاقا هردو خانم بودند ، یکی خانمی میانسال اهل کشور ترکیه که اینجا زندگی میکنه و فارسی رو خیلی بامزه حرف میزنه و در اصل اسکی باز هستش به گقته خودش سهند و سبلان رو در فصول گرم سال رفته و یکی هم یه خانم جوان دیگه .این برنامه واسه اینکه خودمو توی حمل کوله سنگین تر بیشتر محک بزنم و از طرفی به خاطر شرایط اضطراری این مسیر خشن شمالی توچال ، آماده تر حرکت کنم با حداکثر وسایلی که میشد ببرم و یه کوله حدود 7 کیلویی راه افتادم که چقدر خوب شد اینکارو کردم . البته برای برنامه 3 روزه دماوند توی زمستون با احتساب کیسه خواب و وسایل دیگه مورد نیاز فکر کنم باید 2 تا 3 برابر این مقدار کوله حمل کرد اما برای من شروع خوبی بود و منو اصلا اذیت نکرد.خلاصه حرکت رو شروع کردیم ، آقا آی سرد بود آی سرد بود که نگو . اما هوا صاف و آفتابی بود . یه مدت که تو دره ایگل حرکت کردیم و از باغات عبور کردیم شدیدا گرم شدیم و مرتب لباس کم کردیم . یه نکته ساده و ابتداییاما خیلی خیلی مهم تو کوه نوردی اینه که تا جای ممکن باید به هنگام حرکت کمتر عرق کرد و خیس شد به خصوص در زمستون واسه همین شما توی یه برنامه زمستونی ممکنه مرتبا در حال در آوردن و پوشیدن لباس باشید تا دمای بدنتون رو نسبت به شدت فعالیت و دمای هوا در حد مطلوب و راحت قرار بدید. اینم پیام اخلاقی این پست ! بعد از یه 2 ساعتی که رفتیم از توی دره انداختیم رویه یال سمت راست و رفتیم به سمت بالا تا اینکه به جایی رسیدیم که آفتاب به همون میتابید،همونجا بساط صبحانه رو ردیف کردیم و چقدر هم خوشگذشت . بعد از صبحانه اکثر بچه ها با کمترین لباس ممکن شروع به حرکت کردن و خودمم با یه تیشرت به راه ادامه دادم. یه نیم ساعت که رفتیم برفکوبی شروع شد و بچه ها به نوبت می رفتن جلو و به عنوان جلو دار گروه برف رو می کوبیدن تا بقیه از تو جا پاهای درست شده پشت سر هم بیان.شیب که یه کم تند شد خانمی که ترکیه ای بود "و عحب کفشهای کوه نوردی زرد قشنگی داشت" دیگه نکشید ونتونست ادامه بده . از این شیب همه بچه ها اومدند بالا و دو نفر از بچه ها هم بعد از 10 دقیقه کمک به اون خانوم به آقای حمیدی گفتند که دیگه اون خانم نمیتونه ادامه بده به خاطر همین یکی از بچه ها که پراید داشت به همراه اون خانم برگشتندخانم ادیب - عضو جدید دیگمون - توی اون شیب تند کفشش پشت پاشو زده بود و به خونریزی افتاده بود که روش گاز استریل گداشتند و اونم میخواست برگرده که آقای حمیدی تشویقش کرد که اگه میتونه تحمل کنه بالاتر بیاد که اونم موافقت کرد.راستی از ابتدای مسیر قله توچال معلوم بود و به نظر خیلی در دسترس میومد یعنی همین عکسی که دارید میبینید .خلاصه مسیر رو ادامه میدادیم و من که خیلی دوست داشتم برف کوبی کنم انقدر مخ محمد رهبری رو که بچه ها رو واسه برف کوبی میفرستاد جلو خوردم تا بالاخره منم فرستاد جلو . راستش حدود 20 ، 30 متر اول برف کوبیم برف تا بالای زانوم بود و از همین جا بود که میثم که داشت برف کوبی میکرد برف کوبی رو به من سپرد ! بالاخره به روی خط الراس توچال رسیدیم و من و آقای حمیدی هم که زودتر از همه رسیدیم انقدر از دیدن کوههای اونور هیجان زده شدیم که شروع کردیم مثل این... داد و هوار و جیغ زدن آی چه لذتی داشت. بچه ها نسبتا خسته شده بودند و از اینجا به بعد بود که شیب به سمت قله توچال یال رو باید میرفتم و 1000 متر آخر سربالایی پر شیب رو باید روی یال توچال به سمت قله بالا می رفتیم . به آقای حمیدی گفتم من تا حالا قله توچال نرفتم که خیلی باعث تعجبشون شد و گفتش خیلی جالبه آدم اولین بار توچال رو از جبهه شمالی صعود کنه - نه از طرف تهران - . برای خودمم جالب بود انگار توچال منو یه جور دیگه طلبیده بود !مسیر شمالی خیلی لغزنده و سرد با شیب خیلی ناجوره و دلیلش هم بادهای شدیدی هستش که توی 600 متر آخر با سرعت واقعا وحشتناک میوزه و خورشید که همیشه پشت کوه هست و شما باید زیر باد سرد و سایه و تو برفایی که یخ مثل آینه است و شیب 60 تا 70 درجه برید بالا. قبل از اینکه این تیکه مسیر شروع بشه وایسادیم تا همه بچه ها رسیدند . بعد از یه استراحت پشت سرهم راه افتادیم اما بعد از 10 دقیقه آقای حمیدی ، سعید عکاس گروهمون رو به همراه رضا و من که آماده و سرحال بودیم رو فرستاد جلو و گقت اگه بچه ها نتونستند بیان من علامت میدم که داریم برمیگردیم اما شما قله رو صعود کنید و از سمت تهران بیاید پایین . ما هم رفتیم جلو ، یه مدت که گذشت اون شرایطی که گفتم یواش یواش شروع شد .آقای مردانی هم خودش رو میخواست به ما برسونه که یهو سرخورد و یکم رفت پایین و منو نگران کرد اما چیز خاصی نبود و بهش گفتم از سمت آفتاب بره که یخ نزده . بعد از 45 دقیقه تقریبا از اون بالا معلوم بود که بچه های خسته دارن چقدر زجر می کشن و ما هم که اون بالاتر زیر باد شدید و سایه و مسیر یخ زده و اون شیب ، واویلایی داشتیم اما شوق رسیدن به قله و شرایط نسبتا خوب بدنی من و زیارت قله توچال برای اولین بار ، داشت به همه اینا میخندید . همین وقتا بود که آقای حمیدی به ما علامت داد که دارن برمی گردن و برگشتن. ما 3 نفر یعنی منو رضا و سعید مسیر رو بعد از یه استراحت 10 دقیقه ای ادامه دادیم .این 600 متر آخر رو قشنگ میتونید تو عکس بیبنید : همون دندونه دندونه های نزدیک قله است که در واقع هر دندونه یه قله کوچیک یا فرعی هستش که دنبال هم تا خود قله اصلی ادامه داره . وسطای مسیر که بودیم تقریبا از شدت سرما اطراف لپم یخ زده بود و مثل لالها با رضا صحبت می کردم . واقعا دیگه بدنم خالی کرده بود اما با استراحت های کوتاه کوتاه و صعود های کوتاه کوتاه با خوشحالی مسیر رو بالا میرفتم. واقعا یه لحظه پرتو کوچیک خورشید برام شده بود یه آرزوی بزرگ . رضا هم که خیلی خسته شده بود و سرما هم حسابی ضعیفش کرده بود و اصلا بر خلاف من تجهیزات خوب پوششی نداشت بهم گفت توحید بیا یخ شکن ببندیم و برگردیم. برگشت از اون مسیر با اون وضع خستگی و لغزندگی مسیر خیلی خیلی خطرناک و ریسکی بود واسه همین خیلی محکم به رضا با حالت داد که به خودش بیاد گفتم نه ! بیا بالا. از اون گذشته رسیدن به قله با فاصله ای که تا قله مونده بود خیلی آسون تر بود تا برگشتن .ما تقریبا 150 تا 200 متر با قله و پناهگاه توچال فاصله داشتیم اما واقعا اون شرایط رضا رو تو حالت وادادگی قرار داده بود. یه 30 دقیقه بعد رضا دوباره بهم همون و گفت و اینبار واسه اینکه از این کار خطرناک منصرف بشه سرش داد زدم نه خیلی خطرناکه ، تازه من دستامم کار نمیکنه که یخ شکن ببندم والا میبستم که راحت تر برم بالا ! من به هر حال نمیام اگه میخوای تنها برگرد! اینجوری که گفتم رضا یکه خورد و از لحاط روانی برای برگشت خلع سلاح شد به نظرم و تمام فکر و تمرکزش رو مجبور شد برای کار عاقلانه تر یعنی صعود جمعی به جای فرود فردی جمع کنه . آقا عجب لحظه زیبایی بود وقتی از آخرین قله فرعی هم بالا اومدیم و یهو نور خورشید زد توی چشمم و بعد از چند لحظه هم پناهگاه توچال رو دیدم .لحظه زیبای موفقیت و خوشحالی از اینکه 3 نفری به سلامت تونستیم صعود کنیم و خدا رو شکر هیچ اتفاقی تو اون دشت بلا برای ما نیوفتاد . خدا رو شکر . رفتیم تو پناهگاه ، پناهگاه خالی بود و فقط یه نفر دم در داشت آماده میشد که بره پایین . رفتیم تو و شروع کردیم به لباسهای اضافه رو پوشیدن و تنقلات خوردن و گرم کردن خودمون . سعید هم با موبایلش به آقای حمیدی صعود موفقیت آمیزمون رو خبر داد که از اون ور خط بچه های گروه با خوشحالی جیغ کشیدن و بهمون تبریک گفتن . ساعت 4 عصر به قله و پناهگاه اون رسیده بودیم و از ساعت 7 صبح در حال صعود بودیم . فرصت ناهار خوردن نداشتیم . ساعت 4:30 از پناهگاه اومدیم بیرون و پایین رفتیم ،تا تاریک شدن هوا کمتر از 1 ساعت مونده بود و ما در حالی که خورشید غروب می کرد داشتیم خوشحال و خسته به استقبال یه فرود طولانی تو تاریکی شب می رفتیم . آب خوردن هم نداشتیم ، من یه ساندیس از این بزرگا داشتم که بعد از 1 ساعتی که اومدیم پایین 3 نفری خوردیم و یکم جون گرفتیم . هیچکدوممون چراغ قوه نداشتیم اما از برکت سفیدی برف کوهستان و صاف بودن هوا همه جا روشن روشن بود. چه منظره بیستی بود ، ستاره ها بالای سرت تو بلندی کوهها و روشنایی یه شهر بزرگ با هوای تمیز روبروت و تو در آغوش سفیدی کوهستان داری میای پایین . این ماله سهراپ سپهری نبود ماله خودم بود به جون خودم !جزییات فرود بماند ، فقط بگم که از شیرپلا به دلیل خطرناک بودن فرود از صخره ها تو شب ، فرود نیومدیم و به جاش مسیر طولانی تر اما مطمن تر رو از سمت اوسون انجام دادیم .تو مسیر برگشت هم منشی شرکتمون بهم زنگ زد که فردا شرکت چون اساس کشی کردیم ، تعطیل هستش ، چقدر این خبر خوشحال کننده بود. بلاخره ساعت 9:30 شب بعد از 4:30 فرود به میدان دربند رسیدیم . برای اینکه این موفقیت رو جشن بگیریم توی میدون تجریش رفتیم بستنی اکبر مشتی و تو سرما بستنی خوردیم . خیلی جالب بود تو تجریش که راه میرفتیم تقریبا هر 3 تامون میشلیدیم . من بالاخره ساعت حدود 11 شب به خونه رسیدم
:چند تا نکته جالب واسه من این اولین صعود من به توچال بود ، این اولین بار بود که شب تو کوه بودم ، این اولین بار بود که مسیر اوسون رو میدیدم.
:چند تا نکته آموزشی واسه من قبل از رسیدن به یال قله و شروع بادهایی که اجازه هر کاری رو از آدم میگیره تو زمستون یخشکن هامو بپوشم و لباسمو هم اضافه کنم. واسه صعودهای زمستونیم حتما یه کلنگ یخ شکن و یه طناب انفرادی بخرم .
برای دو کوه نورد گروه آرش هم که سه شنبه این هفته ، یکی به دلیل سقوط و یکی به خاطر سرمازدگی "در بی احتیاطی کامل"جونشون رو در علم کوه از دست دادن ، آرزوی آمرزش و رحمت می کنم .احتیاط هیچ وقت به معنای ترسو بودن و نابلد بودن نیست . کی میخوایم یاد بگیریم خدا هم دیگه نمیدونه !
آلبوم عکسهای این برنامه رو هم اواخر هفته میذارم .ببخشید که طولانی شد.

No comments: