Tuesday, January 30, 2007

دوشنبه 9 بهمن 85- توچال

محمد ، توحید :راست .................. رضا ، سعید :چپ

این هفته طبق برنامه قرار بود برنامه صعود دور روزه و یک روزه قله های دوبرار 1و2 اجرا بشه . منم قرار بودیه روزه رو شرکت کنم. آخرین لحظات روز پنج شنبه متوجه شدم که برنامم علارغم اشتهای شدیدم واسه جمعه جورنیست و تماس گرفتم که نمیتونم برم. از طرفی بچه های صعود دو روزه هم به دلیل برخی مشکلات نتونسته بودن برن و قرار بود اونا هم با بچه های یه روزه مشترکا برنامه رو تا اونجا که زمان اجازه میده صعود کنند .از اینکه بعد از مدتها این اولین جمعه ای بود که خونه مونده بودم و تا لنگ ظهر خوابیده بودم حال خوبی نداشتم این بودکه مثل یه آدم گرسنه منتظر روز دوشنبه و سه شنبه که واسه تاسوعا و عاشورا تعطیلی پشت سرهم بود لحظه شماری میکردم تا یه برنامه رو به هرجا که مناسب بود با بچه های دیگه گروه هماهنگ کنم و اجرا کنم. از اونجا که مناسبتمذهبی پیش اومده بود تصمیم گرفتم مسیر امام زاده داوود رو کوپیمایی کنم و قبل از اون از آبشار سیاه بند هم تو مسیریه دیدن بکنم ببینم تو زمستون چه شکلی میشه. از اون طرف هم مسیر امام زاده رو ادامه بدم و برم قله بازارک رو صعود کنم . این شد که با رضا هم محله ایم شب یک شنبه تماس گرفتم اما اون خیلی موافق این صعود سنگین نبود واسه پرسیدن وضعیت قله بازارک که تا به حال نرفته بودم با محمد رهبری تماس گرفتم و اون صعود به این قله رودر این فصل خیلی طولانی می دونست و اونم صلاح ندونست که نه با ما بیاد ، نه ما اونجا بریم. راستی محمد جزو بچه هایصعود دو روزه برنامه دوبرار بود که بهم گفت دوتا ماشین روز جمعه رفتن به سمت قله دوبرار اما از اونجا که جادهاون اواخر دارای برف سنگین بوده و ماشین اونا هم پژو و پراید بوده نتونستن جلو برن و دست از پا دراز تر برگشتن.چه خوب شد که من نرفتم ! قربون حکمتهای خدا برم ! . بعد از صبحت با محمد تصمیم گرفتیم که به اتفاق رضاقله توچال رو از مسیرسربند صعود کنیم. بازم قربون حکمت خدا من که تا 3 هفته پیش قله معروف توچال را هیچ وقتصعود نکرده بودم حالا در عرض 2 هفته اول از جبهه شمالی و حالا از جبهه پر رفت و آمد جنوبی از مسیر شیرپلاصعود می کردم. یادتونه تو برنامه ایگل به توچال نوشتم مثل اینکه توچال یه جور دیگه منو طلبیده ، اینم سند !ساعت 6 صبح پای مجسمه کوهنورد با محمد قرار گذاشتیم و 3 نفری صعود رو شروع کردیم . من از این مسیر همیشه تاشیرپلا رفته بودم. اوایل مسیر بود که احساس کردم حالم اصلا خوب نیست ، ای لعنت به این شانس ، حالم عین حال وهوای روته بود که اوایل مسیر تنهایی برگشته بودم و اتفاقا اون اولین برخورد منو محمد رهبری بود . یواش یواش رضاومحمد هم متوجه حال من شده بودند و گفتن "تو غلط میکنی بخوای حرف برگشتنو بزنی" مثل برنامه باغ مظفر بخونید.منم گفتم تا شیرپلا میام بعد اعلام وضعیت میکنم بهتون . اتفاقا رضا هم چون نمیخواست برنامه سنگین بره و کار هم داشتگفته بود که از شیرپلا برمیگرده. تو راه دلم به حال محمد میسوخت که باید تنهایی بره توچال و تقریبا مطمن بودم که تاشیرپلا هم اگه برم خیلی معجزه است. کم خوابی دیشب و قرمه سبزی چرب و چیلی نذری امام حسین که درست قبل از خوابخورده بودم داشتن کار منو میساختن. قبل ازشیرپلا تو همون مسیرهای صخره ای احساس کردم که حالم رو به بهبوده .به محمد گفتم یه خبر بد واسط دارم حالم داره خوب میشه ! تو همین راه محمد هم یکی از رفقای قدیمشو دید که اونمداشت تنهایی میرفت قله واسه همین هم محمد کلی خوشحال شد هم من خیالم از بابت تنهایی صعود نکردن محمد راحت شد.به شیرپلا رسیدیم ساعت 9 صبح بود و مشغول خوردن صبحانه بودیم . حالم هنوز خیلی خوب نبود و از اونجا که دلم نمیخواست که برنامه محمد و دوستش سعید رو تو مسیر زهرمارشون بکنم تصمیم قطعی واسه برگشت به همراه رضا به پایین رو داشتم. صبحانه رو نیم ساعتی طول دادیم . این سعید چقدر پسر خوب و باحالی بود. کلی راجع به خرید وسایلکوهنوردی به همراه رضا ازش اطلاعات گرفتیم. سعید به قول معروف همه چی تکمیل بود و لوازمش کاملا حرفه ای و فنی بودازش شماره تلفن گرفتم و کلی با هم رفیق شدیم. دیگه اونا داشتن لوازم و جمع جور میکردن که برن بالا و ماهم واسه پایینرفتن داشتیم جمع و جور میکردیم . سعید بهم گفت بابا حالت خوبه بیا بریم بالا و محمد هم گفت بیا بالا . من یه خورده دودل شدم اما بازم نتونستم راضی بشم گفتم برگردم بهتره. بعد از 5 دقیقه به طور معجزه آسایی حس کردم حالم خوبه ! تو همین اوضاعدوباره سعید برگشت گفت با ما بیا بالا آروم آروم میریم ، منم گفتم اگه بیام باید هوامو داشته باشین اونم گفت بیا فکر و خیال نکن. منم رفتم به محمد گفتم اوضاع اینجوریه اونم خوشحال شد . راستی محمد کفشهای دوپوشش رو اورده بود که تازه خریده بود ومیخواست اینجا آب بندی شون کنه واسه برنامه دو هفته آینده دماوند واسه همین مجبور بود که آروم صعود کنه تا کفش پاشونزنه. اینجوری شد که رضا تنها برگشت پایین و ما سه نفری صعودمون رو شروع کردیم. ساعت 10:15 بود که از شیرپلا شروع کردیم .

حالم واقعا خوب بود . یک ساعت و نیم بعد رسیدیم به پناهگاه سنگ سیاه . رفتیم داخل و اونجایکی دیگه از دوستای محمد داخل پناهگاه بود به اسم آقای حجتی . از سنگ سیاه تا قله رو چهارنفری صعود کردیم و ساعت2 حدودا رسیدیم به قله و رفتیم داخل پناهگاه ، سعید و آقای حجتی که 10 دقیقه ای زودتر رسیده بودند بساط بخوربخور رو پهن کرده بودند و ما به محض ورود با چایی دارچین داغ آقا سعید پذیرایی شدیم وای چه حالی میداد. دست سعیددرد نکنه واقعا . به جز ما یه 4 ، 5 نفر دیگه هم بودند که تقریبا با هم تو مسیر بودیم و تقریبا همه با هم به قلهرسیده بودیم ، تقریبا هم با هم قله رو به سمت پایین ترک کردیم. از و اونجا که فردا هم تعطیل بود اقای حجتی و سعیدتصمیم گرفتن شب رو شیرپلا بخوابند و من محمد هم دو نفری از شیرپلا اومدیم پایین.

ساعت 7:40 بود که به میدون سوت و کورسربند رسیدیم و از اونجا که رستورانها واسه خاطر تاسوعا تعطیل بود

و کسی تو سربند نبود میدون خیلی تاریک و یه کم مخوف شده بودجلوی یه مغازه که تعطیل بود یه تخت بود از شانس ما. من و محمد هم رفتیم رو تخت و بساط میوه و الویه محمد روپهن کردیم و یه نیم ساعتی نشستیم سیر خوردن و صحبت کردن. بعدشم که با موتور محمد اومدیم و میدون تجریش از همجدا شدیم. خیلی این برنامه به منو محمد خوش گذشت . تازه یه دوست جدید هم پیدا کردم . از اون مهم تر بعد ازبرنامه دوبرار که نشده بود اجراش کنن هم برنامه رفته بودیم و نذاشته بودیم بدنمون افت کنه هم واسه باشگاه برنامه جبرانی انجام داده بودیم. منم که دوربین همراهم بود عکس و فیلم برنامه هم ردیف بود. آقا خیلی خوش گذشت ، دلتون بسوزه !

معرفی کتاب




کتاب کوهنوردی در ایران نوشته علی مقیم ، نویسنده آشنا برای اکثر کوهنوردان است.این کتاب رو من از طریق یکی از دوستانم شناختم و چاپ سال 1385 هستش. کتاب به روز و کامل و مفید که شامل بخشهای زیر میشه :* چگونه کوهنوری را آغاز کنیم * موقیعت های اضطراری در کوه ( جراحت ، کوه گرفتگی ، سرمازدگی ، گزیدگی ، ضرب دیدگی )* تغذیه در کوهستان* صعود به 100 قله شاخص فلات ایران ( کروکی های کامل با توضیحات روان و چاپ خط راس ها در چند صفحه به صورت رنگی)* زیباترین مسیرهای کوهپیمایی* مشهورترین در یاچه های کوهستانی ایران* غارهای ایران* یخچالهای ایران* مسیرهای مناسب برای دوچرخه سواری* آشنایی با سنگ نوردی طبیعی و سالنی* آشنایی با برخی از آثار تاریخی ( منظور در کوههای ایران)* گلگشت در اطراف تهران* با رشته کوههای هیمالیا آشنا شویم* آشنایی با 14 قله بالای 8000 متر جهان* کوههای مشهور جهان
چیه کفتون برید؟ واقعا دست آقای مقیم درد نکنه ، کیفیت چاپ کتاب و عکسها و کروکی ها خیلی خوب هستش و برایعلاقه مندان به کوهنوردی و یا علاقه مندان گردشگری یه گنج هستش . حتما این کتاب رو حتی شده به قصد آشنایی بیشتر در مورد کشوری که در اون زندگی می کنید بخرید . برای کوهنوردای ایران که این کتاب با چاپ خط راس هابه صورت رنگی در چند صفحه و کروکی ها و توضیحات صعود در فصول مختلف برای 100 قله ایران در حکم یه کتاب مرجع رو هم داره .البته کتاب فصلهای دیگری هم داره که ترجیح دادم چون مطالبش کامل نیست اسمشو نیارممثل گیاهان کوهستانی ایران که فقط به ذکر 10 تا 15 قلم گیاه کوهی بدون تصویر مناسب بسنده شده.
قیمت این کتاب 4500 تومان و در 376 صفحه و در شمارگان 5000 نسخه چاپ شده. چاپ سوم 1385 انتشارات روزنهخودم که این کتاب رو خریدم از کتاب فروشی عصر دانش توی انقلاب. منتظر معرفی یه کتاب دیگه که اونو هم خریدم و خیلی جالب هستش باشید. چی ؟ البته که در مورد کوهنوردیه !چه سوالایی می کنیا

Saturday, January 20, 2007

جمعه 29 دی 1385- قله توچال از جبهه شمال شرقی روستای ایگل


ساعت 4:20 صبح از خواب بیدار شدم. همه وسایلم رو طبق معمول شب قبل آماده کرده بودم و فقط باید لباس ها رو می پوشیدم و کوله رو برمیداشتم تا برم پیش رضا تا باهم ساعت 5:15 زیرپل سیدخندان خودمون رو به گروه برسونیم.همه اینا انجام شد اما این وسط من یادم رفت که دوربینم رو با خودم بردارم واسه همین تو این برنامه که از اولش هم معلوم بود برنامه بسیار سنگینیه ، بیشتر از جا گذاشتن دوربینم به عنوان یه بار خوشحالم بودم !طبق برنامه حوالی 6:30 با دو تا ماشین پاترول و پراید 12 نفری به روستای ایگل (Egel) رسیدیم و ساعت 7 صعود روشروع کردیم . این برنامه سنگین ترین برنامه ای بود که از ابتدای تاسیس 6 ماهه باشگاه اجرا می شد و جزو برنامه های آمادگی برای صعود به دماوند 3 روزه 22 بهمن بود که البته من به دلیل نداشتن تجهیزات و تجربه کافی و با صلاح دید آقای حمیدی سرپرستمون توی برنامه دماوند شرکت نمی کنم. راستی 2 تا عضو جدید هم داشتیم در این برنامه که اتفاقا هردو خانم بودند ، یکی خانمی میانسال اهل کشور ترکیه که اینجا زندگی میکنه و فارسی رو خیلی بامزه حرف میزنه و در اصل اسکی باز هستش به گقته خودش سهند و سبلان رو در فصول گرم سال رفته و یکی هم یه خانم جوان دیگه .این برنامه واسه اینکه خودمو توی حمل کوله سنگین تر بیشتر محک بزنم و از طرفی به خاطر شرایط اضطراری این مسیر خشن شمالی توچال ، آماده تر حرکت کنم با حداکثر وسایلی که میشد ببرم و یه کوله حدود 7 کیلویی راه افتادم که چقدر خوب شد اینکارو کردم . البته برای برنامه 3 روزه دماوند توی زمستون با احتساب کیسه خواب و وسایل دیگه مورد نیاز فکر کنم باید 2 تا 3 برابر این مقدار کوله حمل کرد اما برای من شروع خوبی بود و منو اصلا اذیت نکرد.خلاصه حرکت رو شروع کردیم ، آقا آی سرد بود آی سرد بود که نگو . اما هوا صاف و آفتابی بود . یه مدت که تو دره ایگل حرکت کردیم و از باغات عبور کردیم شدیدا گرم شدیم و مرتب لباس کم کردیم . یه نکته ساده و ابتداییاما خیلی خیلی مهم تو کوه نوردی اینه که تا جای ممکن باید به هنگام حرکت کمتر عرق کرد و خیس شد به خصوص در زمستون واسه همین شما توی یه برنامه زمستونی ممکنه مرتبا در حال در آوردن و پوشیدن لباس باشید تا دمای بدنتون رو نسبت به شدت فعالیت و دمای هوا در حد مطلوب و راحت قرار بدید. اینم پیام اخلاقی این پست ! بعد از یه 2 ساعتی که رفتیم از توی دره انداختیم رویه یال سمت راست و رفتیم به سمت بالا تا اینکه به جایی رسیدیم که آفتاب به همون میتابید،همونجا بساط صبحانه رو ردیف کردیم و چقدر هم خوشگذشت . بعد از صبحانه اکثر بچه ها با کمترین لباس ممکن شروع به حرکت کردن و خودمم با یه تیشرت به راه ادامه دادم. یه نیم ساعت که رفتیم برفکوبی شروع شد و بچه ها به نوبت می رفتن جلو و به عنوان جلو دار گروه برف رو می کوبیدن تا بقیه از تو جا پاهای درست شده پشت سر هم بیان.شیب که یه کم تند شد خانمی که ترکیه ای بود "و عحب کفشهای کوه نوردی زرد قشنگی داشت" دیگه نکشید ونتونست ادامه بده . از این شیب همه بچه ها اومدند بالا و دو نفر از بچه ها هم بعد از 10 دقیقه کمک به اون خانوم به آقای حمیدی گفتند که دیگه اون خانم نمیتونه ادامه بده به خاطر همین یکی از بچه ها که پراید داشت به همراه اون خانم برگشتندخانم ادیب - عضو جدید دیگمون - توی اون شیب تند کفشش پشت پاشو زده بود و به خونریزی افتاده بود که روش گاز استریل گداشتند و اونم میخواست برگرده که آقای حمیدی تشویقش کرد که اگه میتونه تحمل کنه بالاتر بیاد که اونم موافقت کرد.راستی از ابتدای مسیر قله توچال معلوم بود و به نظر خیلی در دسترس میومد یعنی همین عکسی که دارید میبینید .خلاصه مسیر رو ادامه میدادیم و من که خیلی دوست داشتم برف کوبی کنم انقدر مخ محمد رهبری رو که بچه ها رو واسه برف کوبی میفرستاد جلو خوردم تا بالاخره منم فرستاد جلو . راستش حدود 20 ، 30 متر اول برف کوبیم برف تا بالای زانوم بود و از همین جا بود که میثم که داشت برف کوبی میکرد برف کوبی رو به من سپرد ! بالاخره به روی خط الراس توچال رسیدیم و من و آقای حمیدی هم که زودتر از همه رسیدیم انقدر از دیدن کوههای اونور هیجان زده شدیم که شروع کردیم مثل این... داد و هوار و جیغ زدن آی چه لذتی داشت. بچه ها نسبتا خسته شده بودند و از اینجا به بعد بود که شیب به سمت قله توچال یال رو باید میرفتم و 1000 متر آخر سربالایی پر شیب رو باید روی یال توچال به سمت قله بالا می رفتیم . به آقای حمیدی گفتم من تا حالا قله توچال نرفتم که خیلی باعث تعجبشون شد و گفتش خیلی جالبه آدم اولین بار توچال رو از جبهه شمالی صعود کنه - نه از طرف تهران - . برای خودمم جالب بود انگار توچال منو یه جور دیگه طلبیده بود !مسیر شمالی خیلی لغزنده و سرد با شیب خیلی ناجوره و دلیلش هم بادهای شدیدی هستش که توی 600 متر آخر با سرعت واقعا وحشتناک میوزه و خورشید که همیشه پشت کوه هست و شما باید زیر باد سرد و سایه و تو برفایی که یخ مثل آینه است و شیب 60 تا 70 درجه برید بالا. قبل از اینکه این تیکه مسیر شروع بشه وایسادیم تا همه بچه ها رسیدند . بعد از یه استراحت پشت سرهم راه افتادیم اما بعد از 10 دقیقه آقای حمیدی ، سعید عکاس گروهمون رو به همراه رضا و من که آماده و سرحال بودیم رو فرستاد جلو و گقت اگه بچه ها نتونستند بیان من علامت میدم که داریم برمیگردیم اما شما قله رو صعود کنید و از سمت تهران بیاید پایین . ما هم رفتیم جلو ، یه مدت که گذشت اون شرایطی که گفتم یواش یواش شروع شد .آقای مردانی هم خودش رو میخواست به ما برسونه که یهو سرخورد و یکم رفت پایین و منو نگران کرد اما چیز خاصی نبود و بهش گفتم از سمت آفتاب بره که یخ نزده . بعد از 45 دقیقه تقریبا از اون بالا معلوم بود که بچه های خسته دارن چقدر زجر می کشن و ما هم که اون بالاتر زیر باد شدید و سایه و مسیر یخ زده و اون شیب ، واویلایی داشتیم اما شوق رسیدن به قله و شرایط نسبتا خوب بدنی من و زیارت قله توچال برای اولین بار ، داشت به همه اینا میخندید . همین وقتا بود که آقای حمیدی به ما علامت داد که دارن برمی گردن و برگشتن. ما 3 نفر یعنی منو رضا و سعید مسیر رو بعد از یه استراحت 10 دقیقه ای ادامه دادیم .این 600 متر آخر رو قشنگ میتونید تو عکس بیبنید : همون دندونه دندونه های نزدیک قله است که در واقع هر دندونه یه قله کوچیک یا فرعی هستش که دنبال هم تا خود قله اصلی ادامه داره . وسطای مسیر که بودیم تقریبا از شدت سرما اطراف لپم یخ زده بود و مثل لالها با رضا صحبت می کردم . واقعا دیگه بدنم خالی کرده بود اما با استراحت های کوتاه کوتاه و صعود های کوتاه کوتاه با خوشحالی مسیر رو بالا میرفتم. واقعا یه لحظه پرتو کوچیک خورشید برام شده بود یه آرزوی بزرگ . رضا هم که خیلی خسته شده بود و سرما هم حسابی ضعیفش کرده بود و اصلا بر خلاف من تجهیزات خوب پوششی نداشت بهم گفت توحید بیا یخ شکن ببندیم و برگردیم. برگشت از اون مسیر با اون وضع خستگی و لغزندگی مسیر خیلی خیلی خطرناک و ریسکی بود واسه همین خیلی محکم به رضا با حالت داد که به خودش بیاد گفتم نه ! بیا بالا. از اون گذشته رسیدن به قله با فاصله ای که تا قله مونده بود خیلی آسون تر بود تا برگشتن .ما تقریبا 150 تا 200 متر با قله و پناهگاه توچال فاصله داشتیم اما واقعا اون شرایط رضا رو تو حالت وادادگی قرار داده بود. یه 30 دقیقه بعد رضا دوباره بهم همون و گفت و اینبار واسه اینکه از این کار خطرناک منصرف بشه سرش داد زدم نه خیلی خطرناکه ، تازه من دستامم کار نمیکنه که یخ شکن ببندم والا میبستم که راحت تر برم بالا ! من به هر حال نمیام اگه میخوای تنها برگرد! اینجوری که گفتم رضا یکه خورد و از لحاط روانی برای برگشت خلع سلاح شد به نظرم و تمام فکر و تمرکزش رو مجبور شد برای کار عاقلانه تر یعنی صعود جمعی به جای فرود فردی جمع کنه . آقا عجب لحظه زیبایی بود وقتی از آخرین قله فرعی هم بالا اومدیم و یهو نور خورشید زد توی چشمم و بعد از چند لحظه هم پناهگاه توچال رو دیدم .لحظه زیبای موفقیت و خوشحالی از اینکه 3 نفری به سلامت تونستیم صعود کنیم و خدا رو شکر هیچ اتفاقی تو اون دشت بلا برای ما نیوفتاد . خدا رو شکر . رفتیم تو پناهگاه ، پناهگاه خالی بود و فقط یه نفر دم در داشت آماده میشد که بره پایین . رفتیم تو و شروع کردیم به لباسهای اضافه رو پوشیدن و تنقلات خوردن و گرم کردن خودمون . سعید هم با موبایلش به آقای حمیدی صعود موفقیت آمیزمون رو خبر داد که از اون ور خط بچه های گروه با خوشحالی جیغ کشیدن و بهمون تبریک گفتن . ساعت 4 عصر به قله و پناهگاه اون رسیده بودیم و از ساعت 7 صبح در حال صعود بودیم . فرصت ناهار خوردن نداشتیم . ساعت 4:30 از پناهگاه اومدیم بیرون و پایین رفتیم ،تا تاریک شدن هوا کمتر از 1 ساعت مونده بود و ما در حالی که خورشید غروب می کرد داشتیم خوشحال و خسته به استقبال یه فرود طولانی تو تاریکی شب می رفتیم . آب خوردن هم نداشتیم ، من یه ساندیس از این بزرگا داشتم که بعد از 1 ساعتی که اومدیم پایین 3 نفری خوردیم و یکم جون گرفتیم . هیچکدوممون چراغ قوه نداشتیم اما از برکت سفیدی برف کوهستان و صاف بودن هوا همه جا روشن روشن بود. چه منظره بیستی بود ، ستاره ها بالای سرت تو بلندی کوهها و روشنایی یه شهر بزرگ با هوای تمیز روبروت و تو در آغوش سفیدی کوهستان داری میای پایین . این ماله سهراپ سپهری نبود ماله خودم بود به جون خودم !جزییات فرود بماند ، فقط بگم که از شیرپلا به دلیل خطرناک بودن فرود از صخره ها تو شب ، فرود نیومدیم و به جاش مسیر طولانی تر اما مطمن تر رو از سمت اوسون انجام دادیم .تو مسیر برگشت هم منشی شرکتمون بهم زنگ زد که فردا شرکت چون اساس کشی کردیم ، تعطیل هستش ، چقدر این خبر خوشحال کننده بود. بلاخره ساعت 9:30 شب بعد از 4:30 فرود به میدان دربند رسیدیم . برای اینکه این موفقیت رو جشن بگیریم توی میدون تجریش رفتیم بستنی اکبر مشتی و تو سرما بستنی خوردیم . خیلی جالب بود تو تجریش که راه میرفتیم تقریبا هر 3 تامون میشلیدیم . من بالاخره ساعت حدود 11 شب به خونه رسیدم
:چند تا نکته جالب واسه من این اولین صعود من به توچال بود ، این اولین بار بود که شب تو کوه بودم ، این اولین بار بود که مسیر اوسون رو میدیدم.
:چند تا نکته آموزشی واسه من قبل از رسیدن به یال قله و شروع بادهایی که اجازه هر کاری رو از آدم میگیره تو زمستون یخشکن هامو بپوشم و لباسمو هم اضافه کنم. واسه صعودهای زمستونیم حتما یه کلنگ یخ شکن و یه طناب انفرادی بخرم .
برای دو کوه نورد گروه آرش هم که سه شنبه این هفته ، یکی به دلیل سقوط و یکی به خاطر سرمازدگی "در بی احتیاطی کامل"جونشون رو در علم کوه از دست دادن ، آرزوی آمرزش و رحمت می کنم .احتیاط هیچ وقت به معنای ترسو بودن و نابلد بودن نیست . کی میخوایم یاد بگیریم خدا هم دیگه نمیدونه !
آلبوم عکسهای این برنامه رو هم اواخر هفته میذارم .ببخشید که طولانی شد.

Tuesday, January 16, 2007

کلون بستک - گردنه دیزین

جمعه این هفته طبق برنامه رفتیم به منطقه دیزین تا هم یه عده از بچه ها که اهل اسکی بودن بخصوص آقای حمیدی به پیست برن و ما هم با بقیه بچه ها به سرپرستی محمد رهبری کوه کلون بستک رو به ارتفاع 4200 صعود کنیم.این اولین کوه بالای 4000 متر من بود که برم خیلی هیجان انگیز بود اما لازم به ذکر هست که بگم تا گردنه دیزین در عمل ما حدود 3000 متر رو انگار با ماشین صعود کردیم ! از اونجا که این کوه از گردنه دیزین به تا قله با شیب نسبتا تند شروع میشه و ادامه داره صعود به نسبت ارتفاع باقی مونده طولانی انجام میشه . هوا آفتابی و عالی برای یه روز فراموش نشدنی بود . کلا از اونجا که هر برنامه برای من اولین برنامه صعود به کوه مورد نظر هست همه چیز بوی نویی و تازگی میده به خصوص مناظر کوه در زمستان که فکرنمی کنم هیچ وقت آدم از صعود های مکرر اون خسته بشه . کوه کلون بستک تقریبا روبروی کوهی است که پیست اسکی دیزین هست قرار داره و واسه همین از ابتدا تا آخر قله شما میتونید پیست رو ببینید که این هم از نکات جذابه منتها نه اون قدر نزدیک که بتونید آدمها رو تو پیست با چشم تشخیص بدید . نکته جالب تر این کوه اینه که وسط کوههای البرز مرکزی قرار داره و از شرق یعنی دماوند تا انتهای غرب یعنی شاه البرز و علم کوه و... دیده میشه و در جنوب هم شما کوههای توچال رو میبینید منتها اینبار از سمت شمال نه از قسمت جنوب مثل تهران که اینم خیلی خوشمزست ! از نکات دیگه اینکه به علت ارتفاع بالای 4000 متر کوه هوا در این منطقه رقیق تره و در نتیجه رنگ آبی آسمون به خصوص تو اگه یه روزه آفتابی باشه مثل این جمعه که رفته بودیم ، آسمون یه آبی کم رنگ خیلی ناز هستش که آدم از دیدنش کلی خوش به حالش میشه . ساعت 7 صبحونه ، ساعت 12 و 20 دقیقه روی قله و ساعت 3 و 30 دقیقه هم پایین بودیم . من که خیلی حال کردم ، شما هم عکسها رو که فردا میذارم ببینید یه کم کیفور شید . راستی برنامه این هفته صعود به توچال از جبهه شمالی هستش از منطقه ایگل ( یعنی از همون جا که از کلون بستک دیده میشه ) مثل اینکه صعود سخت ما اولیش اینه
. برام دعا کنید

برای مشاهده آلبوم تصاویر کلون بستک اینجا رو کلیک کنید

Thursday, January 11, 2007

به نام تو شروع می کنم ای خالق زیباییها


همیشه دلم میخواست از یه جایی شروع کنم

همیشه دلم میخواست علمی و فنی شروع کنم

همیشه دلم میخواست کسی باشه که جلو تر از من تو مسیر بهم بگه
"! آهای مواظب باش ، اینجوری نه "



تا اینکه یهو نگاه کردم دیدم انگار اول یه جایی هستم و دارم یه چیزایی یادمیگیرم یکی هم هست که هم برام دست بزنه هم بهم بگه

آهای مواظب باش ، اینجوری نه !



اگروه های کوه نوردی زیادی تو همین تهران هستند با سوابق 10 و حتی 20 و 30 ساله. اما تو همه این گروهها یه گروه صمیمی و جوون و تازه پا هست که 5 یا 6 ماهه که افتتاح شده با 2 تا آدم دلسوز که مربی باشگاهن.



WWW.ESPILAT.COM



از این به بعد نوشته های منو راجع به کوه اینجا بخونید