محمد ، توحید :راست .................. رضا ، سعید :چپاین هفته طبق برنامه قرار بود برنامه صعود دور روزه و یک روزه قله های دوبرار 1و2 اجرا بشه . منم قرار بودیه روزه رو شرکت کنم. آخرین لحظات روز پنج شنبه متوجه شدم که برنامم علارغم اشتهای شدیدم واسه جمعه جورنیست و تماس گرفتم که نمیتونم برم. از طرفی بچه های صعود دو روزه هم به دلیل برخی مشکلات نتونسته بودن برن و قرار بود اونا هم با بچه های یه روزه مشترکا برنامه رو تا اونجا که زمان اجازه میده صعود کنند .از اینکه بعد از مدتها این اولین جمعه ای بود که خونه مونده بودم و تا لنگ ظهر خوابیده بودم حال خوبی نداشتم این بودکه مثل یه آدم گرسنه منتظر روز دوشنبه و سه شنبه که واسه تاسوعا و عاشورا تعطیلی پشت سرهم بود لحظه شماری میکردم تا یه برنامه رو به هرجا که مناسب بود با بچه های دیگه گروه هماهنگ کنم و اجرا کنم. از اونجا که مناسبتمذهبی پیش اومده بود تصمیم گرفتم مسیر امام زاده داوود رو کوپیمایی کنم و قبل از اون از آبشار سیاه بند هم تو مسیریه دیدن بکنم ببینم تو زمستون چه شکلی میشه. از اون طرف هم مسیر امام زاده رو ادامه بدم و برم قله بازارک رو صعود کنم . این شد که با رضا هم محله ایم شب یک شنبه تماس گرفتم اما اون خیلی موافق این صعود سنگین نبود واسه پرسیدن وضعیت قله بازارک که تا به حال نرفته بودم با محمد رهبری تماس گرفتم و اون صعود به این قله رودر این فصل خیلی طولانی می دونست و اونم صلاح ندونست که نه با ما بیاد ، نه ما اونجا بریم. راستی محمد جزو بچه هایصعود دو روزه برنامه دوبرار بود که بهم گفت دوتا ماشین روز جمعه رفتن به سمت قله دوبرار اما از اونجا که جادهاون اواخر دارای برف سنگین بوده و ماشین اونا هم پژو و پراید بوده نتونستن جلو برن و دست از پا دراز تر برگشتن.چه خوب شد که من نرفتم ! قربون حکمتهای خدا برم ! . بعد از صبحت با محمد تصمیم گرفتیم که به اتفاق رضاقله توچال رو از مسیرسربند صعود کنیم. بازم قربون حکمت خدا من که تا 3 هفته پیش قله معروف توچال را هیچ وقتصعود نکرده بودم حالا در عرض 2 هفته اول از جبهه شمالی و حالا از جبهه پر رفت و آمد جنوبی از مسیر شیرپلاصعود می کردم. یادتونه تو برنامه ایگل به توچال نوشتم مثل اینکه توچال یه جور دیگه منو طلبیده ، اینم سند !ساعت 6 صبح پای مجسمه کوهنورد با محمد قرار گذاشتیم و 3 نفری صعود رو شروع کردیم . من از این مسیر همیشه تاشیرپلا رفته بودم. اوایل مسیر بود که احساس کردم حالم اصلا خوب نیست ، ای لعنت به این شانس ، حالم عین حال وهوای روته بود که اوایل مسیر تنهایی برگشته بودم و اتفاقا اون اولین برخورد منو محمد رهبری بود . یواش یواش رضاومحمد هم متوجه حال من شده بودند و گفتن "تو غلط میکنی بخوای حرف برگشتنو بزنی" مثل برنامه باغ مظفر بخونید.منم گفتم تا شیرپلا میام بعد اعلام وضعیت میکنم بهتون . اتفاقا رضا هم چون نمیخواست برنامه سنگین بره و کار هم داشتگفته بود که از شیرپلا برمیگرده. تو راه دلم به حال محمد میسوخت که باید تنهایی بره توچال و تقریبا مطمن بودم که تاشیرپلا هم اگه برم خیلی معجزه است. کم خوابی دیشب و قرمه سبزی چرب و چیلی نذری امام حسین که درست قبل از خوابخورده بودم داشتن کار منو میساختن. قبل ازشیرپلا تو همون مسیرهای صخره ای احساس کردم که حالم رو به بهبوده .به محمد گفتم یه خبر بد واسط دارم حالم داره خوب میشه ! تو همین راه محمد هم یکی از رفقای قدیمشو دید که اونمداشت تنهایی میرفت قله واسه همین هم محمد کلی خوشحال شد هم من خیالم از بابت تنهایی صعود نکردن محمد راحت شد.به شیرپلا رسیدیم ساعت 9 صبح بود و مشغول خوردن صبحانه بودیم . حالم هنوز خیلی خوب نبود و از اونجا که دلم نمیخواست که برنامه محمد و دوستش سعید رو تو مسیر زهرمارشون بکنم تصمیم قطعی واسه برگشت به همراه رضا به پایین رو داشتم. صبحانه رو نیم ساعتی طول دادیم . این سعید چقدر پسر خوب و باحالی بود. کلی راجع به خرید وسایلکوهنوردی به همراه رضا ازش اطلاعات گرفتیم. سعید به قول معروف همه چی تکمیل بود و لوازمش کاملا حرفه ای و فنی بودازش شماره تلفن گرفتم و کلی با هم رفیق شدیم. دیگه اونا داشتن لوازم و جمع جور میکردن که برن بالا و ماهم واسه پایینرفتن داشتیم جمع و جور میکردیم . سعید بهم گفت بابا حالت خوبه بیا بریم بالا و محمد هم گفت بیا بالا . من یه خورده دودل شدم اما بازم نتونستم راضی بشم گفتم برگردم بهتره. بعد از 5 دقیقه به طور معجزه آسایی حس کردم حالم خوبه ! تو همین اوضاعدوباره سعید برگشت گفت با ما بیا بالا آروم آروم میریم ، منم گفتم اگه بیام باید هوامو داشته باشین اونم گفت بیا فکر و خیال نکن. منم رفتم به محمد گفتم اوضاع اینجوریه اونم خوشحال شد . راستی محمد کفشهای دوپوشش رو اورده بود که تازه خریده بود ومیخواست اینجا آب بندی شون کنه واسه برنامه دو هفته آینده دماوند واسه همین مجبور بود که آروم صعود کنه تا کفش پاشونزنه. اینجوری شد که رضا تنها برگشت پایین و ما سه نفری صعودمون رو شروع کردیم. ساعت 10:15 بود که از شیرپلا شروع کردیم .
حالم واقعا خوب بود . یک ساعت و نیم بعد رسیدیم به پناهگاه سنگ سیاه . رفتیم داخل و اونجایکی دیگه از دوستای محمد داخل پناهگاه بود به اسم آقای حجتی . از سنگ سیاه تا قله رو چهارنفری صعود کردیم و ساعت2 حدودا رسیدیم به قله و رفتیم داخل پناهگاه ، سعید و آقای حجتی که 10 دقیقه ای زودتر رسیده بودند بساط بخوربخور رو پهن کرده بودند و ما به محض ورود با چایی دارچین داغ آقا سعید پذیرایی شدیم وای چه حالی میداد. دست سعیددرد نکنه واقعا . به جز ما یه 4 ، 5 نفر دیگه هم بودند که تقریبا با هم تو مسیر بودیم و تقریبا همه با هم به قلهرسیده بودیم ، تقریبا هم با هم قله رو به سمت پایین ترک کردیم. از و اونجا که فردا هم تعطیل بود اقای حجتی و سعیدتصمیم گرفتن شب رو شیرپلا بخوابند و من محمد هم دو نفری از شیرپلا اومدیم پایین.
ساعت 7:40 بود که به میدون سوت و کورسربند رسیدیم و از اونجا که رستورانها واسه خاطر تاسوعا تعطیل بود
و کسی تو سربند نبود میدون خیلی تاریک و یه کم مخوف شده بودجلوی یه مغازه که تعطیل بود یه تخت بود از شانس ما. من و محمد هم رفتیم رو تخت و بساط میوه و الویه محمد روپهن کردیم و یه نیم ساعتی نشستیم سیر خوردن و صحبت کردن. بعدشم که با موتور محمد اومدیم و میدون تجریش از همجدا شدیم. خیلی این برنامه به منو محمد خوش گذشت . تازه یه دوست جدید هم پیدا کردم . از اون مهم تر بعد ازبرنامه دوبرار که نشده بود اجراش کنن هم برنامه رفته بودیم و نذاشته بودیم بدنمون افت کنه هم واسه باشگاه برنامه جبرانی انجام داده بودیم. منم که دوربین همراهم بود عکس و فیلم برنامه هم ردیف بود. آقا خیلی خوش گذشت ، دلتون بسوزه !



